![]() |
![]() |
|
| با توکل به خدا به کمک ایات قرانی دور ایران را رکاب زدم IRAN |
|
خرمشهر را با رکابهایمان رفتیم
با همسرم سفرمان را ۲۷ اردیبهشت آغاز کردیم و روز سوم خرداد که مصادف با تولد حضرت زهرا(س) بود به خرمشهر رسیدیم. این سفر ناگفته های بسیار داشت .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:8 توسط امیر |
|
|
خبرگذاری جمهوری اسلامی ایران
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 17:34 توسط امیر |
|
|
اخبارسفر به دور ایران با دوچرخه
به روی این ادرس کیلیک کنید http://www.ghatreh.com/news/3677417.html خبرگذاری فارس
یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است. حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم." همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد. او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد. وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. " وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند. او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست. " خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. " بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. " او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود. مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ " مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد. ![]() این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید __________________
گابریل گارسیا مارکز
در ادامه مطلب
سر راه تو نشستم به تمناي نگاهي چه شود عاقبتم را ز خدا خير بخواهي يا مهدي ادركني (عج) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:18 توسط امیر |
|
|
قله توچال ۳۵ درجه زیر صفر
روز جمعه به طرف بام تهران حرکت کردم تا از انجا طلب مغفرت کنم هوا خیلی سرد بود اسمان صاف شده بود و به گمانم بر پایه علائم موجود سیاره زحل را مشاهده کردم هفته اول اذر ماه ساعت ۱۵/۲ دقیقه بامداد طلوع میکند و رنگی مایل به زرد دارد اسمان پر از ستاره بود ولی تهران چنین اسمانی به خود نمی بیند چون هوا الوده است شبی دیگر در هوای ازاد و پاک به خواب رفتم و دیگر نمیدانم کی بتوانم به این ارتفاع برسم چون دیگر تنها نیستم شنبه صبح حدود ۸ بیدار شدم و ساعت ۱۰ به سمت پایین به راه افتادم برف کوه را زیبا کرده است بروید و لذت ببرید شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی ( گابریل گارسیا مارکز ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:3 توسط امیر |
|
|
روز جمعه یکی از دوستانم را به قله توچال بردم اولین بارش بود کمی چاق هست ساعت سه قله بودیم هوا ابر بود ولی ابرها رفتند تا دماوند راببینیم و انرژی بگیریم
در ادامه مطلب دعای خیر کوروش کبیر برای ایران زمین ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:50 توسط امیر |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط امیر |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 9:0 توسط امیر |
|
|
روز سه شنبه ساعت ۱۲ شب سه راه تهران پارس سوار مینی بوس کوهنوردان بروجن شدم زمانی که ار این شهر رد شدم مطلع شدم شدم که قصد صعود به ارارت دارن و هماهنگ کردم نا در پیش برنامه ها شرکت کنم ساعت ۴ بود به قرارگاه رینه رسیدیم اتاقها پر بود تو مینی بدس خوابیدیم حدود ۶ بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه به سمت گوسفندسرا راه افتادبم بچه ها لبا سها رو عوض کردند کوله ها را بستند ساعت ۱۰ به راه افتادیم و وارد طبیعت دماوند شدیم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:45 توسط امیر |
|
|
روز بنجشنبه ساعا ۶ با یکی از بچه محل ها به درکه و پلنگچال رفتم ۵ بعد از ظهر برگشتیم او رفت منزل و من به سمت قله توچال حرکت کردم نزدیک شیرپلا با اقای فقیهی و دوستانششان اشنا شدم و با هم به راه افتادیم در شیرپلا شام خوردیم بعد از نماز به راه افتادیم نرسیده به امیری خوایدیم ۳۰/۴ به راه افتادیم هوا خیلی خوب یود من کمی خسته بودم ولی به قله رسیدم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:54 توسط امیر |
|
|
سلام دوستان
بالاخره یعد از یک سال سفرم را با یاد محسن سنائی اردکانی به پایان رساندم پس از يكسال
سفر دوچرخهسوار مروج قرآن به استانهاي كشور پايان يافت
خبرگزاري فارس: دوچرخهسوار جوان تهراني سفر خود را با هدف پخش برگههاي مزين به آيات قرآن به سراسر كشور به پايان رساند. ![]() امير خدافرد در گفتوگو با خبرنگار اجتماعي خبرگزاري فارس، درباره اتمام سفر خود گفت: سفر خود را از سال 87 آغاز كردم و در طول مسير 124هزار برگ مزين به آيات قرآني را به مردم كشورم هديده دادم.
همسفر عزیز بدين وسيله خانه هنرمندان ايران و باشگاه هنر و طبيعت از شما و همراهان گرامي دعوت مي كند در مراسم افتتاحيه نمايشگاه عكس، لوازم و گزارش سفر دوچرخه سواري دور دنيا براي صلح و حفظ طبيعت، توسط زوج دوچرخه سوار جهانگرد ايراني، نسيم يوسفي و جعفر ادريسي شركت نماييد زمان : ساعت 16 شنبه مورخ 3 مراد 1388 نمايشگاه عكس و لوازم سفر از مورخ 3 الي 8 مرداد 1388 از ساعت 8 الي 20 در نگارخانه هاي نامي و ميرميران داير مي باشد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:29 توسط امیر |
|
|
دوستان من سلام
استانهای همدان کردستان کرمانشاه ایلام لرستان و مرکزی راهم رکاب زدم با هر سختی که بود در رکاب هستم نه ایلام نه کرمانشاه موفق به در یافت ویزای عراق نشدم چون مرزها بسته بود به امید خدا بعد از ایران به عراق سوریه عربستان قصد سفر دارم ایران به پایان رسید اصفهان شهر کرد و یزد باقی مانه توکل به خدا تا دو ماه اینده کل استانهای کشور را رکاب زدم و میتوانم به عنوان یک دوچرخه سوار در خدمت دوستانم باشم
ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:4 توسط امیر |
|
|
گروه انسانهای سبز GPG
سلام دوستان با افتخار اعلام میکنم من هم به گروه انسانهای سبز GPG پیوستم و از ۲۷/۲/۱۳۸۸ قسم خوردم به منشور و الفبای گروه انسانهای سبز پایبند بمانم و در کنار این گروه به اهداف والای انسانی بیاندیشم تا تلاشی جدید را برای کمک به نیازمندان جامعه آغاز نمائیم . الفبای گروه انسانهاي سبز GPG الف : انسانيت
و در ضمن از مورخه ۳۱/۲/۱۳۸۸ تحت پوشش گروه انسانهاي سبز GPG و بعنوان يكی از اعضاء گروه مسير
تهران ـ شهريار ـ ساوه ـ همدان ـ سنندج ـ كرمانشاه ـ ايلام ـ خرم آباد ـ اراك ـ اصفهان - شهركرد - يزد ـ قم ـ تهران را با پيام عشق ، صلح و عدالت براي زندگي ركاب خواهم زد .
مردم خوب و خونگرم ايران براي موفقيتم دعا كنيد .
بيائيد همه سبز باشيم و به گروه انسانهاي سبز GPG بپيونديم .
ارتباطات گروه انسانهای سبز GPG
نشانی : تهران - صندوق پستي ۱۱۱۱ - ۱۳۴۴۵
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:58 توسط امیر |
|
|
دنیا انقدرها هم بزرگ نیست برای اراده ام...
سلام دوستان در ادامه سفرم از استانهاي خراسان شمالي گلستان مازندران سمنان عبور كردم تا دوباره به تهران رسيدم ساعت ۱۰ شب ۱۵ ارديبهشت به منزل رسيدم جاده خوبي بود از مشهد تا تهران فقط از فيروز كوه تا سمنان يك گردنه داشت ولي در كل مسير خوبي است براي لذت بردن از زيبايي طبيعت بخصوص گلستان تا پل ورسك همه جا سبز بود كم كم از تعداد درختان كاسته شد ودر فيروز كوه كه ديگر در كوهها درختي ديده نميشد از مشهد تا فيروز كوه يكي از زيباترين جاده هايي بود كه ركاب زده بودم
بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:18 توسط امیر |
|
|
سلام دوستان
بلاخره به مشهد رسیدم سه روز در این شهر ماندم از امام رضا برای همه مردم در خواست کمک کردم تا مشکلات همه حل شود هوای اینجا هم بارانی بود هوای خوبی داشت خنک و لطیف بود همچناد با سختی ها مبارزه میکنم چون توکلم به خداست در تربت حیدریه هم یک شب بازداشت شدم ولی دادستان منو بیگناه دانست و ازاد شدم وزارت کشور با من همکاری نمیکنه ولی من محکم با توکل به خدا به سفرم ادامه میدهم در مشهد سه شب میهمان شهرداری بودم وبهترین پذیرایی از من به عمل امد به سمت قوچان حرکت کردم چند روز دیگر به تهران میرسم تا از انجا به غرب کشور حرکت کنم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:48 توسط امیر |
|
|
در ادامه سفرم از استانهای کرمان سیستان و بلوچستان خراسان جنوبی رد شدم و امروز روارد گناباد شدم در سیستان و بلوچستان در جاده ها اسکرت کامل پلیس با من بود به دیدن درخت دوستانم جعفر و سمیه در ارگ بم خانه سیستانی رفتم به این ذوج خوشبخت افتخار میکنم
در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:27 توسط امیر |
|
|
سلام دوستان عید سعیر باستانی بر همه گان مبارک بعد از استان فارس به بوشهر هرمزگان و کرمان سفر کردم و بهد به سیستان و بلوچستان خواهم رفت در ایام نوروز قشم و بندر عباس بودم هوا بارانی بود حتی مردم قشم از این شدت باران غافلگیر شده بودند مردم در این استانها به خوبی از من پذیرایی کردند و منو تنها نگذاردند به بم که رسیدم در هتل جهانگرد با اقای پنجعلی مدیر هتل که صحبت میکردم از جعفر ادریسی و خانمش خیلی برام تعریف کرد و تماسی با جعفر اقا هم گرفت و با هم صحبت کردیم خیلی برام جالب بود که با جهانگردان ایرانی به این راحتی جور شد و صحبت کردم این زوج خوشبخت یک درخت هم در این شهر کاشته بودند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:35 توسط امیر |
|
|
سلام دوستان
شلمچه بر سر خاک هموطنانم من در طول سفرم از یاسوج به سمت صفا شهر حرکت کردم تا به دیدار کورش کبیر برم به پاسارگاد و تخت جمشید هم رقتم و از مرو دشت وارد شیراز شدم و خدا رو شکر میکنم که ازاد شدم از نا ملایمات زجر اور سفر من شاید فقط امادگی من باشه برای بزرگ شدن در زندگی ولی دوست دارم برای دوستان علاقه مند به سفر مفید باشم ولی فقط میدونم خدا تو این راه تنها یار من است کم بودن امکانات علت کم نوشتن من است
یاسوج به سمت سده گردنه های برف گیر
برف سفید و زیبای دنا و پیست اسکی
راه مدرسه به خانه در روستا
کاخ اپادانا
بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:26 توسط امیر |
|
|
من بعد از ابادان به سمت ماهشهر امیدهیه بهبهان گچساران و روز پنجشنبه اول بهمن وارد یاسوج شدم در استان خوزستان بیشتر راها هموار وبدون گردنه بود ولی به بهبهان که نزدیک شدم با دیوارهایی از کوه مواجه شدم از بهبهان دوباره سربالایی ها و سرپایینی ها شروع شد تا مسیر گچساران به یاسوج که گردنه های نفسگیر دارد وای واقعا زیبایی فصل بهار وتابستانش را در زمستان میدیدم این استان دارای شهرهای تاریخی هم هست گچساران ده دشت سی سخت که دارای جازبه های توریستی زیبایی هستند هرچی از گردنه های گچساران به یاسوج بگم کم گفتم از جمله گردنه مورگاه و پوشیده از درختان بلوت در مسیر روستایی ها خانه هایشان را با سنگ ساخته بودند (کلگ بلوت) نون این استان است که با ارد بلوت به دست میاید مردم خوب وخونگرم این استان هم با من به مهربانی خوش امد .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:42 توسط امیر |
|
|
ورود دوستانم جعفر و نسیبم را به خاک وطن تبریک میگم
من بعد از گذراندن سختی ها به استان خوزستان وارد شدم شهر های اندیمشک شوش دزفول اهواز ابادان خرمشهر را رگاب زدم در ابادان با اقای تیلا اشنا شدم یک خبر نگار که به دلیل دفاع از حق مردم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکند ولی همیشه از حقیقت بدون ترس دفاع میند و واقعیات را مینویسد و به قلم خیانت نمیکند کشور ما نیازمند به مسئولینی با این افکار هست مردم این استان.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:44 توسط امیر |
|
|
سلام دوستان یالاخره سفر من شروع شد روزنامه اعتدال به من قول همکاری در خصوص هذینه های سفرم داده ولی من در هر صورت با روزی دو قرص نان هم شده سفرم را به پایان میرسانم تا به همه ثابت کنم با توکل به خدا : خواستن توانستن است همه ما ادما این قدرت رو داریم ولی همون خواستم مهم است بقیش دیگه بهانست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نام : امير خدا فرد
متولد: 25/10/57 محل تولد : تهران . با دوچرخه به دور ایران رکاب میزنم تا به جوانان و مردم نشان بدهم ارزش صلح و دوستي را که قران هم یه ان اشاره کرده است اگر پیاده هم شده سفر کن در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن انسانها و تمدنها است . و سفر به دور دنیا با دوچرخه 09125581175 از پستهای وب دیدن فرماید http://khodafardx.blogfa.com/ |
|
RSS
|